پنجره را باز کنید

PDF قابل چاپ

وقتی پنج ساله بودم، تنها تلویزیون خانه ما در اتاق خواب مادرم بالای پله ها بود. در حالی که تماشا می‌کردم، نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شدم تا صفحه به تدریج بیشتر و بیشتر از میدان دید من را پر کند. گاهی اوقات، صورتم را درست روی شیشه می گذاشتم و اجازه می دادم رنگ ها به چشمانم سرازیر شوند، در حالی که به آرامی پیشانی ام را به جلو و عقب می چرخاندم تا خارهای ساکن روی پوستم را احساس کنم و الکتریسیته تند دندان هایم را مزه کنم. در این لحظات احساس آرامش عمیق و هیپنوتیزمی کردم و سینه ام با یک بی حسی خنک و دلپذیر پر می شد. 

آن موقع نمی توانستم آن را بشناسم، اما این حس تبدیل به یکی از ویژگی های تعیین کننده زندگی من شد. این بزرگترین همراه و منبع پناه من شد، تا اینکه چنان خود را در وجودم بافته که نزدیک بود مرا بکشد.

تماشای پرده‌ها من را سرشار از شادی پنهانی کرد که به نظر می‌رسید فقط من می‌توانم آن را تشخیص دهم، گویی آن‌ها فراتر و خارج از جهان هستند - نگاهی اجمالی به جادو. ده ساله بودم که اینترنت اومد و خیلی زود منتظر بودم که بقیه بخوابن تا بتونم از پله ها پایین برم و تا صبح زود با کامپیوتر خانواده بازی کنم و ویدیو ببینم. درست قبل از سپیده دم به رختخواب خزیدم، وقتی مادرم برای بیدار کردنم آمد از معده درد وحشتناکی شکایت داشتم و آنقدر روزهای مدرسه را از دست دادم که تقریباً مجبور شدم کلاس هفتم را تکرار کنم.

همانطور که بزرگتر شدم، ناپدید شدن تمام روز در صفحه نمایش، با وقفه های گاه و بیگاه و پر از وحشت برای مطالعه، به طور فزاینده ای رایج شد. من موفق شدم در آخرین لحظه با آماده شدن در کلاس ها کنار بیایم و خودم را با این فکر که بالاتر از مدرسه هستم آرام کنم. در لحظاتی از خودآگاهی تاریک، به این فکر می‌کردم که چرا، اگر احساس می‌کردم بالاتر از مدرسه هستم، ترجیح می‌دهم وقت اضافی‌ام را نه برای فعالیت‌های رضایت‌بخش‌تر، بلکه برای یک جریان بی‌پایان ویدیوها و بازی‌های بی‌معنی صرف کنم. این افکار را کنار زدم.

این سالها سالهای تنهایی و مالیخولیا بود. احساس می کردم که در یک طرف پنجره هستم و زندگی در طرف دیگر: قابل مشاهده، اما دور از دسترس. این فکر که قرار بود این چند سال از مهم ترین سال های زندگی من باشد، غم زیادی در من ایجاد کرد. روزهای من در لحظه های بین نگاه به ساعت در سمت راست بالای صفحه ام می گذشت. 

من به اندازه کافی خوش شانس بودم که در انتخاب برترم برای تحصیل در دانشگاهی پذیرفته شدم که بیشتر به آن علاقه داشتم، جایی که خیلی زود متوجه شدم که از آن به طور جدی تر از همیشه استفاده می کنم. در روزهای منتهی به دور اول فینال‌ام، در یک خمیدگی فوق‌العاده افتادم که در آن سه شب متوالی نخوابیدم. من با چهار ساعت تأخیر و هذیان در سخنرانی نهایی حاضر شدم، و بعد از اینکه استادم تقریباً از من ناکام ماند، احساس عصبانیت کردم. دیر اومدم چه اهمیتی داشت؟ من در آن چهار ساعت گذشته یک نمایش دیدنی جمع آوری کرده بودم. من فکر کردم مشکل این بود که معلمم آن را برای من در نظر گرفته بود.

متأسفانه، این من بودم که آن را برای خودم داشتم. در طول سال‌های آینده، من شروع به اجرای یک الگوی تقریباً ساعتی کردم که در بدترین لحظات ممکن به پرخوری‌های شدید و چند روزه می‌رفتم. درست قبل از ضرب‌الاجل‌های مهم، گردهمایی‌های اجتماعی و سفرها، به خودم می‌گویم که می‌توانم با یک استراحت کوتاه ده دقیقه‌ای آنلاین، اعصابم را آرام کنم. ده دقیقه تبدیل به سی می شد که تبدیل به یک ساعت و سپس دو ساعت و سپس چهار و سپس تمام شب می شد. من خودم را در گردباد وحشتناکی از بازی‌ها، ویدیوها، نمایش‌های تلویزیونی، فیلم‌ها، رسانه‌های اجتماعی، پورنوگرافی، تحقیقات آنلاین، خرید، میم‌ها، انجمن‌ها، پادکست‌ها، مقالات بهداشتی، اخبار، و هر چیزی که به دستم می‌رسد، می‌پیچم. بر. وقتی یک فعالیت روی من کم شد، برای حفظ خودم به فعالیت دیگری تغییر می کردم. مدام به خودم می‌گفتم که بعد از ویدیوی بعدی، مقاله بعدی، بازی بعدی متوقف می‌شوم، اما البته تا آن زمان مجموعه‌ای از احتمالات خود را نشان داده بودند، بنابراین معقول بود که فقط کمی طولانی‌تر ادامه دهیم. زمانی که آسمان خاکستری می شد و پرندگان شروع به آواز خواندن می کردند، من در لپ تاپ خود بیهوش می شدم، آنقدر خسته بودم که نمی توانستم دستانم را حرکت دهم یا چشمانم را باز نگه دارم، در حالی که آخرین حرکات و صداها خود را پخش می کردند، از هوشیاری خارج می شدم. صفحه نمایش من 

چند ساعت بعد، با ترکیبی قوی از نور خشن خورشید و شرم غیر قابل تحمل از خواب بیدار شدم. ذهنم مه آلود بود و احساساتم مرده بودند. می‌دانستم که امروز باید بهتر عمل کنم - و کارهای زیادی برای انجام دادن وجود داشت. اما پس از یک دوره طولانی درازکشیدن در فلج فلج، به این فکر می کنم که شاید تماشای تنها یک ویدیو به بیدار شدن من کمک کند. بنابراین طوفان بی پایان دیگری آغاز می شد، تا زمانی که قرار ملاقات قریب الوقوع منجر به بیزاری از خود و ترس من شد و با موجی از تهدیدهای خشونت آمیز توانستم خود را از گیجی بیرون بیاورم و از من خواسته شود که هرگز، هرگز، هرگز این کار را نخواهم کرد. این کار را دوباره انجام دهید گاهی اوقات می‌توانستم چندین هفته را بدون تسلیم سپری کنم. به همان اندازه، در عرض چند روز دوباره به همان فراموشی تاریک باز می‌گردم.

هر زمان که شروع به استفاده کردم، احساس می کردم که دارم یک پتوی بزرگ را دور خودم می پیچم. احساس راحتی و امنیت وصف ناپذیری را تجربه کردم، انگار بچه ای هستم که در آغوش مادرم نگه داشته شده ام. چیزی که بیشتر از همه می خواستم ناپدید شدن، نامرئی شدن و توقف زمان بود. برای چند ساعت یا چند روز دنیا ساکت می شد و بدنم بی حس می شد و می توانستم آرامش را احساس کنم. 

اما آرامش من هرگز دوام چندانی نداشت و جریان فزاینده ای از درد در وجودم گسترده می شد. من در هر زمینه دیگری از زندگیم توانمندتر و بالغ تر می شدم، اما در این عرصه به تدریج کنترل خود را از دست می دادم. چرا نتوانستم از تماشای ویدیوهای بیهوده آنلاین دست بردارم؟ دیگر نمی‌توانستم رفتارم را با این ادعا که بالاتر از مدرسه هستم توضیح دهم - من در حال مطالعه چیزی بودم که بیشتر به آن علاقه داشتم. خود خرابکاری من اکنون به یک راز واقعاً بی معنی تبدیل شده بود. از اینکه علیرغم تمام تلاش‌هایم برعکس، زندگی‌ام در خلایی که در جیبم حمل می‌کردم ناپدید می‌شد، بسیار خجالت می‌کشیدم.

من موفق شدم مشکلم را پنهان نگه دارم و به اندازه کافی با هم کار کنم تا به تمایز تحصیلی برسم، و یک تابستان بورسیه تحصیلی برای پیگیری یک پروژه مستقل در یک شهر بزرگ به من تعلق گرفت - فرصتی باورنکردنی که از جوانی آرزویش را داشتم. . با این حال، چند هفته پس از تابستان، من را در وضعیت گیج کننده ای یافت. روی زمین سخت و چوبی یک آپارتمان کوچک نشسته بودم که هیچ مبلمانی به جز تشک، یک ملحفه نامناسب و یک کولر مستعمل که با وجود موج گرمای طاقت‌فرسا به نصب آن نرسیده بودم، نشسته بودم. کیسه های پلاستیکی نازک فروشگاهی دور من پر از ظروف خالی بستنی و بسته بندی مواد غذایی ناسالم بود. کنار دیواری که با همسایه‌ای به اشتراک گذاشته بودم، نشسته بودم که به من پیشنهاد داده بود تا زمانی که سرویس خودم را راه‌اندازی کنم از اینترنت آنها استفاده کنم، و بدنم درد می‌کرد، زیرا در ده ساعت گذشته به طور مداوم آنجا نشسته بودم. خم شده روی تلفنم، صدها و صدها ویدیو را تماشا می‌کردم که حتی از راه دور هم جالب یا لذت‌بخش نبود. در ساعات اولیه صبح که از درد جسمی و خستگی روحی غلبه کرده بودم، در سرم با خودم التماس کردم: «لطفا بس کن. لطفا همین الان بس کن فقط بس کن.» برخلاف میل شدیدم، دستانم با یک زندگی خاص حرکت کردند تا روی ویدیوی بعدی کلیک کنند در حالی که درمانده به آن نگاه می‌کردم و احساس می‌کردم که در پشت چشمانم زندانی هستم. برای شش دقیقه و نیم دیگر فراموش می کردم که نمی خواهم این کار را انجام دهم. سپس موج دیگری از خستگی و درد به من برخورد کرد و من سعی می‌کردم خود را متقاعد کنم که متوقف شوم، بارها و بارها تا اینکه بالاخره از هوش رفتم. بدون استاد و بدون پدر و مادر، بدون تکالیف یا ضرب الاجل، روزها به طرز شومی پیش روی من بودند و این صحنه وحشتناک را بدون محدودیت، روز از نو، هفته به هفته گسترش دادند. عمیقا احساس ترس کردم. این فرصتی بود که بیشتر عمرم آرزویش را داشتم و همه آن را به بیهوده ترین و تحقیر آمیزترین شکلی که می توانستم تصور کنم دور می ریختم. مشکل من چیه؟ چه خطایی کردم؟ چرا این اتفاق می افتاد؟

تعجب کردم که آیا این چیزی شبیه به آن چیزی است که الکلی ها هنگام نوشیدن مشروبات الکلی تجربه کردند یا خیر، و این فکر من را با یک حس کم امید پر کرد - من نام الکلی های گمنام را شنیده بودم، و مطمئن بودم که باید چند نفر در آنجا باشند. شهر من که فکر می کردند معتاد به اینترنت هستند. تصمیم گرفتم یک جلسه را جستجو کنم و خودم را مجبور کنم به یکی از آنها بروم. اما وقتی در اینترنت جستجو کردم، نه تنها چیزی در شهرم پیدا نکردم، بلکه در کشورم یا اصلاً در هیچ جای دنیا چیزی پیدا نکردم. در آن لحظه به طرز وصف ناپذیری احساس ناامیدی، گیجی و تنهایی کردم. 

تابستان به درازا کشید و در روزهای پایانی قبل از اینکه به مدرسه برگردم، تلاش کردم تا چیزی را جمع کنم که بتوانم در ماه های گذشته نشان دهم. کار من مورد تحسین قرار گرفت، اما یک پیروزی توخالی بود. علیرغم نمای بیرونی ام، با این فکر که دارم عمرم را هدر می دهم و به پتانسیلم عمل نمی کنم، آزارم می داد.

من به دانشگاه بازگشتم و چندین سال بعد به همان شیوه ادامه دادم، با پرخوری های دردناک، طاقت فرسا و پنهانی که هفته هایم را نشانه می رفت. مسدودکننده‌ها، کتاب‌های خودیاری، ورزش، مکمل‌ها، صحبت‌های مثبت با خود، خودگفتاری منفی، درمان، مدیتیشن، و هر راهبرد دیگری را که می‌توانستم برای متوقف کردن رفتارهای من در نظر بگیرم امتحان کردم. هیچی کار نکرد پس از فارغ التحصیلی، بورسیه تحصیلی دیگری به من اعطا شد که به من سه ماه فرصت داد تا به طور مستقل کار کنم، که در طی آن، کاری بیش از وسواس در رسانه های اجتماعی و خواندن اخبار انجام ندادم. بعد از تمام شدن پول بورسیه ام، یک شغل عالی پیدا کردم که پس از شش ساعت تأخیر در سر کار حاضر شدم و شب قبل از تماشای تلویزیون تا سحر بیدار بودم، بلافاصله از آن اخراج شدم. یک رابطه از هم پاشید زیرا من نمی توانستم زمان یا صمیمیت کافی به شریکم بدهم. چندین رابطه بعدی تقریباً به همین شکل از بین رفت. حساب بانکی من تبدیل به یک در گردان شد و چون توانایی پرداخت کرایه را نداشتم در ماشینم خوابیدم. در بین این همه استفاده من حتی بیش از حد غیرقابل تنظیم و بیش از حد افزایش یافت. خیال‌پردازی‌های من بین تصورات رها کردن همه جاه‌طلبی‌ها برای گذراندن بقیه عمرم با بازی و تماشای تلویزیون و تصاویر ذهنی از راه‌های بی‌رحمانه و وحشتناکی که می‌توانم زندگی‌ام را از بین ببرم، در نوسان بودند. من به ندرت از استفاده دیگر لذت می بردم. شروع به فشار دادن نوک چاقوها به سینه‌ام کردم تا اضطرابم را آرام کنم و نیمه‌های شب به سمت پل‌ها می‌رفتم تا در لبه بایستم.

در یک لحظه ناامیدی پس از یک پرخوری به خصوص بد، من دوباره سعی کردم به دنبال نوعی گروه پشتیبانی برای مشکل خود باشم. این بار به طور معجزه آسایی با یک کمک هزینه تحصیلی دوازده مرحله ای برای اعتیاد به بازی با جلسات تلفنی روزانه مواجه شدم. سال‌ها از زمانی که شروع به جستجوی چنین گروهی کرده بودم، می‌گذشت و بالاخره به جوابی رسیدم. 

اما پس از بررسی وب سایت، به این نتیجه رسیدم که این برای من نیست. خواندن در مورد برخی از ابزارهایی که آنها استفاده می کردند مفید بود، اما اکنون نزدیک به یک هفته بود که از پرخوری کردن خودداری کرده بودم، و من واقعاً در مورد توقف این بار جدی بودم. آخرین پرخوری من فوق العاده دردناک بود و من قاطعانه تصمیم گرفته بودم که باید به هر قیمتی متوقف شوم. مطمئن بودم که الان کارم تمام شده است.

چند ماه بعد، صبح زود روز تولدم، بعد از 70 ساعت بازی مداوم از حال رفتم. قبل از اینکه مادرم خانه‌مان را بفروشد، چند روزی به زادگاهم سفر کرده بودم تا از دارایی‌های دوران کودکی‌ام بگذرم، و برنامه‌ریزی کرده بودم تا زمانی که در شهر بودم، تولدم را با بقیه اعضای خانواده‌ام جشن بگیرم. زمانی که از خاموشی بیدار شدم، جشن تولدم را از دست داده بودم و کمتر از یک ساعت مانده بود تا به سمت فرودگاه حرکت کنم. تلفن من پر از تماس های از دست رفته و اتاقم پر از انبوهی از چیزهای نامرتب بود. وزن غیر قابل تحملی از شرم و وحشت بر من نشست. پس از مدتی که در فلج حیرت‌زده نشستم، با دیوانگی دیوانه‌وار از اتاقم عبور کردم و دارایی‌های همیشگی‌ام را با کمی بیش از یک نگاه گذرا به سطل زباله انداختم. در چند دقیقه آخر قبل از اینکه مجبور به ترک شوم، روی کف اتاقی که در آن بزرگ شده بودم زانو زدم و سعی کردم خداحافظی کنم. می خواستم برای خانه کودکی ام گریه کنم یا شکرگزاری کنم، اما هیچ احساسی نداشتم. پس از چند دقیقه بی نتیجه، پشت میزم نشستم، چشمانم را بستم و به خودم قول دادم که اگر دوباره بازی ویدیویی دیگری انجام دهم، خودم را خواهم کشت. 

شب بعد به اولین جلسه ام برای انجمن بازی زنگ زدم. زمان را اشتباه گرفتم و درست زمانی که جلسه تمام می شد حاضر شدم و آنقدر عصبی بودم که داشتم زمزمه می کردم. دو نفر از اعضا با مهربانی به من پیشنهاد کردند که با من بمانند و با من صحبت کنند، و من با خجالت با کلیات انتزاعی به آنها توضیح دادم که بازی های زیادی انجام می دهم. بعد از اینکه دلسوزانه به من گوش دادند، داستان های خودشان را به اشتراک گذاشتند، مرا تشویق کردند که به بازگشت ادامه دهم، و پیشنهاد کردند که هر روز در یک جلسه شرکت کنم. من به پیشنهادات آنها گوش دادم. اشتراک‌گذاری صادقانه و آسیب‌پذیر با گروهی از غریبه‌ها که از همه اقشار زندگی می‌کردند، احساس ناراحتی، آشفتگی و ناخوشایندی داشت. همچنین صحبت های زیادی در مورد یک نیروی برتر وجود داشت که باعث ناراحتی من شد. اما پس از سال‌ها رازداری، شنیدن تجربیاتی که دیگران من را به اشتراک می‌گذارد، مانند نوشیدن آب در بیابان بود و مهربانی، صداقت و حسن نیت همه باعث شد که برگردم. 

بر خلاف هر چیز دیگری که در طول سالیان متمادی امتحان کرده بودم، این جلسات ثابت شد که تنها چیزی بود که جواب داد. من از اولین دیدارم حتی یک بازی انجام نداده ام. پرهیز به این دلیل اتفاق نیفتاد که من خودم را تهدید کرده بودم - من در تمام زندگی ام به یک شکل این کار را انجام می دادم. این به این دلیل بود که بالاخره توانستم با افرادی که مرا درک می کردند و در پرتو درک آنها عشق بی قید و شرط به من پیشنهاد می کردند صادقانه صحبت کنم.

در حالی که پرهیز از بازی یک شروع حیاتی بود، بقیه رفتارهای آنلاین من بی وقفه ادامه پیدا کرد، و چندین هفته پس از هوشیاری نوپایم متوجه شدم که در جلسات طولانی تماشای ویدیوهای مربوط به دیگران بازی کردن دیدم اگر این مسیر را ادامه بدهم به دردسر می افتم. من با دو عضو دیگر که همچنین به دنبال رفع مشکل استفاده از اینترنت و فناوری بودند ارتباط برقرار کردم و در ژوئن 2017 اولین جلسه معتادان گمنام اینترنت و فناوری را برگزار کردیم. ما بر سر یک جلسه هفتگی به توافق رسیدیم و من امیدوار بودم که همان آزادی که از بازی به من داده شده بود به زودی به همه رفتارهای مشکل ساز اینترنت و فناوری من نیز تعمیم یابد.

حداقل می‌توان گفت، روند آن‌طور که می‌خواستم ساده نبود. برای پنج ماه اول من در ITAA، به طور مداوم عود می کردم. هوشیاری من مانند یک برآمدگی ضعیف در دامنه کوه یخی بود. من شروع به بررسی حساب بانکی خود می کردم و 16 ساعت بعد خود را در میانه یک عود وحشتناک دیگر می دیدم که در تعجب بودم که چگونه اتفاق افتاده است. 

اما من تسلیم نشدم—تصمیم گرفتم که تمام تلاشم را برای بهبودی پیدا کنم. دومین جلسه هفتگی را شروع کردم، شروع کردم به تماس منظم با سایر اعضا، خواندن ادبیات سایر انجمن های دوازده قدمی، و شروع به نگه داشتن گزارش زمانی از تمام استفاده از اینترنت و فناوری خود کردم. این یک ریزش نجیب فداکاری بود. سپس در اواخر نوامبر همان سال تصمیم گرفتم یک شب یک فیلم تماشا کنم و در یک پرخوری وحشتناک سه روزه دیگر افتادم. 

متأسفانه، این آخرین پرخوری جدی من بود. ظاهراً به اندازه کافی پا به پا کرده بودم که اعماق این کف خاص برای سوق دادن من به اولین دوره هوشیاری پایدار کافی بود. در ماه های ابتدایی آزادی تازه یافته ام، من را به عقب نشینی رساندم. احساس مه آلود بودن، عصبانیت، بی تفاوتی و بی حسی داشتم. دستانم پر از درد می‌شد هر وقت سعی می‌کردم اشیاء را در دست بگیرم، و پاهایم مانند کیسه‌های شن خیس احساس می‌کردند هر وقت می‌خواستم راه بروم. خیلی خوابیدم یا اصلا نمیتونستم بخوابم. امتداد بی پایانی از ملال غیرقابل تحمل با افراط های دردناک شادی و افسردگی و همچنین اصرار شدید برای روی آوردن به اعتیاد من مشخص شد. من حاضر شدم خودم را از تمام انتظارات از آنچه باید انجام دهم یا باشم رها کنم و بهبودی خود را مقدم بر هر چیز دیگری قرار دهم. وقتی نمی توانستم هیچ قدرتی برای مواجهه با آن روز جمع کنم، به خودم اجازه دادم روی تختم دراز بکشم و گریه کنم. وقتی اوج عاطفی را تجربه کردم، از وسوسه رفتن به جلسات مراقبت کردم. در نهایت برداشت ها گذشت و من دیگر نیاز به استفاده مداوم را احساس نکردم. سرم را پایین انداختم و به تلاشم ادامه دادم تا کار بهبودی ام را بیشتر کنم.

برای یک دوره طولانی، مهم بود که تلفن هوشمندم را با یک تلفن تاشو عوض کنم و اتصال اینترنت خانه را حذف کنم تا بتوانم فقط زمانی که در مکان عمومی بودم به صورت آنلاین متصل شوم. تمام حساب‌های رسانه‌های اجتماعی‌ام را حذف کردم و خواندن اخبار را متوقف کردم، اخباری که هرگز به هیچ یک از افرادی که قبلاً درباره آنها می‌خواندم کمکی نکرده بود. من شروع کردم به رفتارهای پرخطر و محرک فناوری به عنوان چیزهایی که به هر قیمتی باید از آن اجتناب کرد. من به شروع جلسات بیشتر کمک کردم. و شاید مهمتر از همه، من شروع به توسعه رابطه با یک قدرت برتر کردم.

بالاخره فهمیدم که گام‌ها به قدرت برتر اشاره دارد از درک خودم. با وجود اینکه کلمات وجود داشتند، در قلب من هنوز فکر می‌کردم که این عبارت به قدرت برتر از درک دیگران اشاره دارد. من یک آدم کاهی در ذهنم ساختم که آن نیروی برتر چیست و به این نتیجه رسیدم که نمی‌خواهم با آن کاری انجام دهم. اعضای همکار من هرگز کلمه ای برای دلسرد کردن من نگفتند - برعکس، آنها با کنجکاوی، شفقت و پذیرش به من گوش دادند. بالاخره فهمیدم که فقط با خودم می جنگم. من باید با این واقعیت ساده کنار می آمدم که جهان عظیمی از چیزها وجود دارد که اساساً خارج از کنترل و درک من هستند. من به آرامی شروع به رها کردن کنترل خود بر دنیا کردم و به چیزها اعتماد کردم تا مسیر طبیعی خود را طی کنند و در عین حال با دید باز به تجربیات دیگران گوش دادم. امروز، تمرینات معنوی من سنگ بنای کل برنامه بهبودی من است: هر روز صبح و عصر دعا و مدیتیشن می کنم، و تسلیم مداوم و اعتماد به چیزی بزرگتر از خودم را تمرین می کنم که کاملاً آن را درک نمی کنم.

در طول دو سال بعد من چند لغزش داشتم. هر بار که لیز می خوردم، می نشستم و در مورد اینکه چه اتفاقی افتاده، چرا و از کجا شروع شده است، و چه تغییراتی باید در برنامه ریکاوری خود ایجاد کنم، نوشتم. سپس با سایر اعضا تماس گرفتم و در مورد آن با آنها صحبت کردم و پیشنهادات آنها را به اجرا گذاشتم. آخرین لغزش من در پایان سال 2019 بود، و به لطف نیروی برترم، از 1 ژانویه 2020 هوشیاری مداوم داشتم. این لغزش آخر قرار بود پایه ای برای سه ستون اصلی جدید در بهبودی من باشد. 

اول، من باید کاملاً به ناتوانی خود اعتراف می کردم. تقریباً هر لغزشی که می خواستم از برنامه فاصله بگیرم رخ می داد. با تجربه دوره‌های طولانی و مستحکم هوشیاری بدون هیچ اصراری برای استفاده، مخفیانه به این فکر می‌کردم که آیا ممکن است بتوانم از برنامه عقب‌نشینی کنم و بدون تعهد اضافی از جلسات، تماس‌ها و خدمات به زندگی خود بازگردم. در طول تمام آزمایش‌هایم در طی آن دو سال، بارها و بارها پاسخ سؤالم را دریافت کردم: هرگز نتوانستم بیش از دو هفته از برنامه دور شوم و دوباره عود کنم. آخرین لغزش من به طرز دردناکی این حقیقت را به من تبدیل کرد. درست مانند صدها هزار نفر قدیمی در AA که دهه ها هوشیاری دارند و هنوز هم هر روز در جلسات حاضر می شوند، من باید عمیقاً اعتراف کنم که من صبح یک معتاد، که هیچ درمانی برای اعتیاد وجود ندارد و من تا پایان عمر به ITAA نیاز خواهم داشت. من از این قاعده مستثنی نیستم – و اگر هستم، دیگر نمی‌خواهم به تلاش برای یافتن این موضوع ادامه دهم.

دومین رکن اصلی که در بهبودی خود ایجاد کردم، گرفتن اسپانسر و شروع به کار مراحل بود. من قبلاً مراحل را به عنوان یک منبع اختیاری و اضافی می دیدم که در صورت تمایل می توانستم از آن استفاده کنم. دیگران به دلیل هوشیاری خودم از من خواسته بودند که اسپانسر آنها شوم، اما من خودم حتی اسپانسر هم نداشتم. دوباره مجبور شدم این ایده را که می‌توانم استثنا قاعده باشم کنار بگذارم. یک حامی باتجربه پیدا کردم و به دستور آنها شروع به کار با استفاده از کتاب بزرگ الکلی های گمنام کردم. پس از اینکه در ابتدا هسته اصلی برنامه خود را با سوء ظن، رنجش، ناراحتی و بی علاقگی مشاهده کردم، بسیار سپاسگزارم که در دوران نقاهت خود به جایی رسیدم که مایل به انجام مراحل شدم - توصیف اینکه چقدر تحول آفرین و عمیق است دشوار است. آنها برای من بوده اند آنها ظرف امنی را فراهم کردند که از طریق آن توانستم درد و رنج زیادی را که در طول زندگی از آزار جنسی دوران کودکی، پویایی ناکارآمد خانواده و مجموعه ای از روابط سمی متحمل شده بودم، تحمل کنم. من نفرت از خود را در نور جدیدی درک کردم و توانستم به آرامی آن را کنار بگذارم، همراه با تمایلم به گرفتن جانم. کار من در زمینه درمانی برای این فرآیند ضروری بوده است، و من باید به متخصصان آموزش دیده تکیه کنم تا در بهبودی به من کمک کنند. من همچنین به صراحت، فروتنی و آسیب پذیری که Steps ارائه می کرد نیاز داشتم. آنها برای پرهیز طولانی مدت و پایدار من بسیار مهم بوده اند.

رکن سوم رویکرد جدیدی به متانت بود. گاه در دوران نقاهت، یک شبکه بیزانسی از خطوط بالایی، میانی و پایینی را که در صد جهت تلاقی می‌کردند، با برنامه‌های عملیاتی، گزارش‌های زمانی، و کتاب‌هایی که به‌طور نامطمئن در بالا متوازن بودند، پیمایش می‌کردم. در حالی که این ابزارها عمیقاً برای بهبودی من مفید هستند، پس از آخرین لغزش من نگرش بسیار ساده تری را اتخاذ کردم: من فقط زمانی که مجبور باشم از فناوری استفاده می کنم. من سعی می کنم استفاده خود را حداقل و هدفمند نگه دارم و به طور کلی از استفاده برای سرگرمی، کنجکاوی یا بی حس کردن احساسات خود اجتناب می کنم. اگر متوجه شدم که از این اصل منحرف شده‌ام، با اسپانسرم تماس می‌گیرم و در مورد آن صحبت می‌کنم. این رویکرد ساده مرا از صخره‌های صخره‌ای بازگشت و در دشت‌های وسیع و متلاطم آرامش دور کرده است. من می ترسیدم این مسیر دشوارتر باشد، اما برعکس آن به وفور صادق است. امروز نیازهایم برای لذت، آرامش، کنجکاوی و ارتباط را به روش های غیر اجباری و آفلاین برآورده می کنم. در این روند، زندگی من به طرز غیرقابل تصوری غنی تر شده است.

خیلی وقت است که به این فکر می‌کردم که «من در حد توانم زندگی نمی‌کنم». امروز احساس می کنم کاملا زنده هستم. ظرفیت من برای صرف وقتم برای کار کردن در جهت جاه طلبی های معنی دار که با ارزش هایم همسو هستند بازسازی و گسترش یافته است. من روابط غنی و رضایت بخشی ایجاد کرده ام که در آنها می توانم حضور داشته باشم و آسیب پذیر باشم. بی ثباتی شغلی و مالی من از بین رفته است. من می توانم با استراحت مناسب، رژیم غذایی سالم، بهداشت خوب و ورزش منظم از بدن خود مراقبت کنم. من به احساساتم دسترسی دارم و می توانم شادی، قدردانی و آرامش را بدون سرکوب یا تقسیم بندی احساس کنم. همچنین می توانم غم، ترس و عصبانیت را احساس کنم. در مواقع لزوم از دستگاه‌هایم مسئولانه استفاده می‌کنم و پس از آن می‌توانم متوقف شوم. دیگر نیازی به پنهان کاری یا دروغگویی ندارم و می توانم به تعهداتی که با خودم و دیگران گذاشته ام عمل کنم. من مانند گذشته دچار ترس، غرور یا شرم نیستم. در عوض می بینم که با آرامش و وضوح عمل می کنم. 

اخیراً در هنگام بارش باران خفیف در اقیانوس بودم. هوا آرام و نرم بود و نور خاکستری از آسمان صاف می شد. طعم آب شور و آب شیرین روی زبانم مخلوط شد و هوای خنک سینه ام را پر کرد. مدت زیادی بی حرکت ماندم، در آب ایستاده بودم، در آغوش دنیایی وسیع و آرام که همیشه اینجا بود. آن طرف پنجره ای که روزی مرا از زندگی جدا کرده بود، منتظر بود. 


آخرین به روز رسانی صفحه در 3 سپتامبر 2023